تبليغاتX
عاشقانه های دل

عاشقانه های دل

ناگفته های دوست

اوههه

به نظر من که یه کم زود شروع کردن   نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

آخیییییی

کاش منم حال تو را داشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

عجب ...

از این ساحلها اگر سراغ داری ما رو هم بی خبر نذار

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

چیزهایی که نگفتم

 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم : عزيزم اين کار را نکن

نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ، رويم را برگرداندم

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ، چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته، و من

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاری که میکنم

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم

نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت

او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

شروع زندگی

تولد همیشه قشنگترین آهنگه زندگیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

اگر خدا هست پس .....؟



مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

خیلیها...

یادش به خیر

خیلیها از بچگی عاشق میشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

درد دل.....

کا ش هیچ وقت بزرگ نمی شدم-- مهرداد

دلم خیلی گرفته کاش میشد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

ببخشيد جزوتون.....

اما يه ذره گير بديم به جريانه جزوه نوشتن توسط دانشجوها:

 دسته اول:

يعني افرادي که جزوه مي نويسن، به دو تا  مجموعه پسر و دختر تقسيم ميشن.

 اما اگر پسر باشن به 3 گروه تقسيم ميشن:

گروه 1: افرادي خرخون (ظريفي ميگفت: طيف ارزشي جامعه!) که جزوه رو برا? خودش و رضاي خدا مينويسه. و هر شب جزوه ها رو دوره ميکنه. متاسفانه، از آونجاييکه جزوه اين افراد دائما دست به دست ميچرخه و گاهي چندصد نسخه از روي آونها کپي ميشه،در نتيجه ممکه جزوه از کيفيت لازم بيفته و بعض? وقتا خود اين افراد شب امتحان جزوه‌ا? واسه خوندن نداشته باشن. تو جزوه ها? اين جور افراد امکان داره که يک يا چند رنگ خودکار به کار بره. جمعيت اين گروهتو دانشگاه خيل? کمه

                                                    

گروه 2: افرادي که بازم جزوه را براي خودشون نوشتن و معمولا قبل از امتحانها، از اون استفاده ميکنند. تو? اين  نوع جزوه‌ها معمولا يک رنگ خودکار بيشتر به کار نميره. جمعيت اين گروه نسبتا زياده.

گروه 3: افرادي که تو گويش عمومي جامعه به گلديس، گلنواز، عنکفِ دختر(!)، و... شناخته ميشن. و جزوه ها رو  براي اينکه روزي به يکي از دخترها بدن، با دقت و ظرافت تمام مينويسن. تو? اين جزوه ها  از حداکثر رنگهاي ممکن (در بعضي روايتها تا 12 رنگ!) به همراه لاک غلط‌گيري و جوهرپاک‌کن، استفاده ميشه. اين گروه اگه به مقصود خود نرسن امکان داره دچار افسردگي شديد بشن  و ديگر دانشگاه نرون جمعيت اين گروه هم کمه تو دانشگاه.

                                                         

و اگر هم  دختر باشند به 3 تا  گروه تقسيم ميشن:

گروه 1: دقيقا مثله گروه 1 از دسته اول (پسر). وضعيت ظاهريه اين گروه از قانون دوم ترموديناميک (اين قانون ميگه: دختر يا خوشگل ميشه يا درسخون!) تبعيت ميکنن.جمعيت اين گروه هم بستگ? داره به اين که چند نفر اين طرفين يا اونطرف? که تو دانشگاه ما بيشتر همه درسخونن.

گروه 2: مثل گروه 2 از دسته اول (پسر)، با اين تفاوت که اگر جزوه نويس از وضعيت ظاهري خوبي برخوردار باشه، عده اي پسر هيز(حيز؟)، دائما به دنبال اين گروه و جزوات آونها هستن ! با اينکه حتي ممکنه اين جزوها با يک رنگ و روي کاغذ باطله نوشته بشن! جمعيت اين گروه هم کم نيست.

گروه 3: برعکس گروه 3 از دسته اول (پسر)، جزوه را به اين اميد مينويسن که روزي يکي از پسرا، از اونها جزوه بخواد. تو اين صورته که ميبين? جزوه رو به همراه مجموعه تمرينات، سوالهاي اضافي، چند کتاب کمک آموزشي، چند لبخند، کلي ادا، اشاره و شعر جملات عشقولانه و  هزار اميد و آرزو ، ميدن. که  اکثر اين مواردو يکدفعه ميبين? کشيده شد به دوستي، نوشتن چند پروژه به صورت مشترک و نهايتا تشکيل خانواده !اين گروههم اگه تو دوران دانشگاه به مقصود خود نرسن ممکن است دچار افسردگي شديد شده و ترک تحصيل  و حت?  در موارد? خودکش?  کنن! جمعيت اين گروه خيلي کمه (از شانسه بده پسرا)

                                                           

 

دسته دوم

يعني افرادي که جزوه نمي‌نويسن:

اما  اگر پسر باشن باز به 3 گروه تقسيم ميشن:

گروه 1: اصلا جزوه براشون اهميتي نداره و مستقيما از کتابا? مربوط به درس (با اينکه سخت ترين راهه) استفاده ميکنند. برا? همينم  نيازي به منت‌کشي و جستجو براي جزوات ندارن. با اينکه اين افراد، تو آينده خودکفا ميشن ولي دليلي نداره که حتما افراده موفق? هم بشن. جمعيت اين گروه کمه.

گروه 2: هميشه به اميد يکي از گروههاي 1 دسته اول هستن. مشخصه  که هدف نهايي افراد اين گروه همون درس خوندنه ، ول? با کمي منت و جستجوي اضافه. اين افراد با اين زندگيه وابسته و انگلي خودشون، ممکنه  در آينده موفق بشن، ولي اگه يک روز تو يه  جزيره تنها باشن، روز اول حتما ميميرن ! اما جمعيت اين گروه زياده.

                                                 

گروه 3: يک عده آدمه پست و نون به نرخ روز خورو و دله که بقوله خودشون خيل? هم زرنگ هستن .اين افراد اصلا به فکر کيفيت و خوب و بد بودن نيستن و فقط به کيفيت نويسنده  فکر ميکنن و محاله که از پسر? جزوه بگيرن و ار جزوه به عنوانه ابزار? برا? باز کردن حرف و در نهايت رابطشون استفاده ميکنن و معمولا هم به مقاصده پليده خودشونم ميرسن .تعداد اين افراد هم خيل? کمه.

اما  اگر دختر باشن بازم به 3 گروه تقسيم ميشن.

گروه 1: تقريبا مثل گروه 1 از دسته دوم (پسر)

گروه 2: تقريبا مثل گروه 2 از دسته دوم (پسر)

گروه 3: اين گروه هم مثل گروه 3 از دسته دوم (پسر) هستن. با اين تفاوت که وبا چند لبخند، ناز، کرشمه، ادا و حرفهاي دوپهلو، عقل و هوش رو از گروه 1 و 2 و 3 دسته اول (پسر) ميبرن. پسرا تو  اين مورد، حتي حاضر ميشن که خودشون از جزوه کپي شده استفاده کنن و اصل جزوه را به اين گروه بدهن! بيچاره پسرهاي اين گروه! شب امتحان به جاي درس خوندن مشغول رويا‌بافي هستن و سر کلاسها هم تمام حواسشون  به حرکات افراد اين گروهه!. و هر حرف? از طرف آونها رو 100 جور مختلف برداشت و تفسير ميکنن! افراد اين گروه معمولا در آينده موفق هستن و با استفاده از بعضي نعمتهاي خدادادي به استثمار قشر رقيق الاراده(!) و ضعيف القلب(!!) ميپردازن! (خدا نصيب نکنه!) جمعيت اين گروه هم خيل? کمه .

نتيجه گيري: جزوه ميتونه هم نوشته بشه هم نشه. ولي منفعت جزوه ننوشتن از زحمت جزوه نوشتن خيلي بيشتره!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

روابط دانشجو با استاد

 

 

الف: دانشجو دختر است و استاد مرد:

1. دانشجو خودشيريني مي کند به هدف نمره.

2. دانشجو خودشيريني مي کند به هدف استاد.

معمولا در دوحالت بالا، دانشجو به هدف خودش ميرسه.

 

ب. دانشجو پسر است و استاد مرد:

1. دانشجو و استاد چشم ديدن يکديگر راهم ندارند.

2. دانشجو و استاد خيلي رفيق مي شوند يه طوري که شوخيهاي آنها را نمي توان به قلم آورد.

3. نقش سنگ را براي هم بازي مي کنند.

معمولا در هيچ کدام از حالات فوق هيچ کدام از طرفين هدفي را دنبال نمي کنند.

 

 

2. روابط دانشجو با دانشجو

 

الف: پسر با پسر: استغفرالاه!

 

ب: دختر با دختر: خدا اون روزو نياره!

 

ج: پسر با دختر: آهان رسيديم سر اصل مطلب!:

1. روابط در حد نگاه; نهايت رابطه: آمار گيري

2. روابط در حد سلام و عليک; نهايت رابطه: احوال پرسي

3. روابط در حد جزوه دادن و جزوه گرفتن; نهايت رابطه: کپي جزوه ها

4. روابط در حدسالي يکبار تور يکروزه تفريحي ; نهايت رابطه: سالي دوبار تور يکروزه تفريحي!

5. روابط در حد پارتيهاي دوره اي; نهايت رابطه: روم نمي شه بگم!

6. روابط در حد درس خواندنهاي دست جمعي; نهايت رابطه: اضافه شدن به تعداد مرغ عشقهاي عالم!

7. روابط در حد مرغ عشق; نهايت رابطه: ...(چي بگم والا!)

                                                            

3. روابط استاد با دانشجو:

 

الف: استاد مرد است و دانشجو دختر:

1. استاد از دماغ فيل افتاده است و هيچکس را تحويل نمي گيرد.

2. استاد هم مجرد است هم شکارچي!

3. استاد دنبال بهانه اي مي گردد تا نمره بذل و بخشش کند.

 

ب: استاد مرد است و دانشجو پسر:

اتفاقات تکراري است.

 

ج: استاد زن است و دانشجو دختر يا پسر:

استاد بنده خدا کار خودش را مي کند و دانشجو ها براي خودشان آتيش مي سوزانند.

 

 

4. روابط کارمندان با دانشجو و بالعکس

 

معمولا هنگام امتحانات و گرفتن تقلبها رسميت پيدا مي کند. گاهي اوقات هم بعضيها موش ميدوانند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

کاشکي که مانيتورت بودم

 

کاشکي که مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم ، کاشکي که کيبوردت بودم هميشه زير انگشتت بودم ، کاشکي که هدستت بودم هميشه در گوشت بودم ، کاشکي که ويست بودم هميشه روي لبت بودم ، کاشکي که موست بودم هميشه توي مشتت بودم ، کاشکي که پسوردت بودم هميشه توي فکرت بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/11ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

غلامرضا و روزهاي بي در و دربه درو بي پدر




من درست زماني به غلامرضا رسيدم که شکمم قلمبه و دندان هام از درد فشرده تر شد و روي تخت بيمارستان مچاله تر ميشدم و تو تمام بارو بنديلت را بستي و به کمر زدي .و من هي توي بخش زنان و زايمان داد ميزدم آي کمرم! واي کمرم! آي دلم! واي دلم!


دلم از رفتنت که تنگ نشد تنها گرفت و ماجرا زماني جدي شد که غلامرضا با يک حساب چهارانگشتي شد سومين پسرم و ششمين شکمي که براي تو زاييدم و تو مثل هميشه غيبت زد و زدي به کمر و رفتي امامزاده غيب علي را کشف کني در کوه و کمر چه ميدانم امين اباد.


و من به خودم پيچيدم و حلقه حلقه از تو گم شدم


غلامرضا که امد انگار مرا با خودش برد به همه سلسله مراتب بچه هاي بي پدرم.


و من درست زماني به اين نقطه از فاحشگي رسيدم که روي شانه هاي خدا داشتم به تو نگاه ميکردم و ابليس روي شانه هاي من داشت به غلامرضا شير ميداد .


باور اينکه تمام اين سالها انتظار انتظاري را ميکشيدم که از نهصدو بيست بوسه تو هم پست تر بود و هر بار خوابگي ما با هم تنها يک شکم قلمبه و يک توله سگ بي پدرِدربه درِبي درو پيکر را براي من به ارمغان مياورد حرصي ام ميکرد .


اگر قابله تخت من قابل نبود واگر شک به شکم ورقلمبيده من داشتي که غلامرضا پسر توست يا ان پنج تاي ديگر به چشم هاي من تنها يک بار بي چشم داشت نگاه ميکردي تا حساب مشروعيت من دستت بيايد . حرص من ازاين بود که توخودت هم بچه هايت را از من باور نميکردي با اينکه همگي شکل تو بودند و برا ي اينکه چيزي را از قلم نيانداخته باشم ياداوري ميکنم ان شبي را که مست و لنگ به هوا به خانه امدي و مرا پشت پرده لخت کردي و من داد زدم و تو هي دستت را بردي پايين و پايين تر...را به يادت مي اورم نشان به ان نشان که هنوز ان حلقه اي را که ان شب به من دادي دارم و حلقه حلقه از تو دور شدم .


و من با ياد اوري اينکه همان شب که غلامرضا را پس انداختي داشتي از قبر و خر و ادم و خرما وسنگ قبرشلنگ تخته ميانداختي تمام تهمت ها را عليه خودم انکار ميکنم .همان شب تو چنان حلقه هاي دود سيگارت را در هوا جا ميدادي که بشر فکر ميکرد همه چيز به راحتي حلقه دود سيگار تو در هوا ميتواند در هم جا بگيرد و انقدر خوب اين کار را انجام دادي که من هم در تو جا شدم و غلامرضا هم ارام درشکم من .


حالا که از بخش زنان و زايمان برگشتم و ميبينم مثل هميشه نيستي ومثل هميشه تا نيستي خلق الله فاحشگي ادم را فرياد ميزنندکه اي واي اي بيداد ....


عکس روي طاقچه را برميدارم و مثل هميشه به اشپزخانه خانه امان بر ميگردم. با خودم فکر ميکنم چه دوست داري برايت بپزم فکر ميکنم فکر ميکنم... ميبينم خودم ماکاروني باسس هزار جزيره را دوست دارم .چشم هايم را ميبندم و فکر ميکنم که با تو به جزيره رفته ام جزيره اي که هزار تا ماکاروني توي ان سبز شده اند که غلامرضا وق ميزند


بيدار که ميشوم ميبينم يک سايه بالاي سرم است


دستش را دراز ميکند بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

ساقي قهرمان



نگران بوديم. از روزي که نامزد مي کردند خوشگل مي شدند تا روزي که لباس عروسي مي پوشيدند و از هميشه خوشگل تر مي شدند. فرداي عروسي وا مي رفتند.


نمي دانستيم چرا. ولي از يک هفته بيشتر نمي کشيد. صورتشان ول مي شد و چشمهاشان ديگر آن چشم ها نبود. خب نمي شد گفت که نگران آنها بوديم . بيشتر نگران خودمان بوديم. دلمان مي خواست عروس بشويم. عروسي و تورسفيد و نشستن وسط مجلس و اين چيزها را هيچکداممان نمي خواست از دست بدهد.


ولي مي ترسيديم که فرداش وا برويم. خب چرا وا مي رفتند؟


ما مال آن دوره اي بوديم که درس خواندن قانون بود. ليسانس گرفتم. "زن که ليسانس نداشته باشه .."


هنوز زن نبودم. مي خواستم بشوم. شوهر خوب که داشته باشي وا نمي ري. چرا همه وا مي رفتند؟


درست بعد از عروسي، يک هفته بعد از عروسي وا مي رفتند. حتي آنهايي که عاشق مي شدند و ازدواج مي کردند وا مي رفتند. حتي آن هايي که با آدم حسابي عروسي کردند وا رفتند.


بايد حواسم را جمع مي کردم. "حواست که جمع باشه وا نمي ري." اما براي چي وا مي رفتند؟


هر کدام که عروس مي شدند مي رفتيم عروسي شان. بعد از عروسي هم ديدنشان مي رفتيم. هي دست دست مي کرديم که بپرسيم. اما نمي شد.


: "چطوري، خوبي؟"


مي خنديدند. جواب درست نمي دادند.


نمي شد بهشان گفت، "خب چرا وا رفتي؟" نمي شد تو روشان گفت.


من يکي اگر حواسم را جمع کنم وا نمي روم.


يک دختر خانم ليسانسه، که دارد روي فوقش کار مي کند، اگر حواسش را جمع کند عروس هم که بشود وا نمي رود.


ادامه ندادم. ادامه دادم تا فوق ليسانسم را گرفتم. بعد ديگر ادامه ندادم. بعضي ها مي گفتند تمام کن دکتراتو بگير ديگه. بعضي ها مي گفتند که چي؟


ادامه ندادم. حالا بگذريم که چند سال بعدش ادامه هم دادم.


ادامه ندادم چون که عاشق شدم. عاشق يک آدم خوب و خوش تيپ. خوب اين اولش بود. اولش هميشه آدم دنبال يک آدم خوب و خوش تيپ مي گردد.


صبح روز عروسي رفتيم آرايشگاه. صورتم را موم انداختند. ابروهايم را برداشتند. موهايم را بيگودي پيچيدند و وا کردند و کرم ماليدند به صورتم و گذاشتند بخوردش برود. موهايم را حلقه حلقه کردند. پودر زدند به صورتم و روژگونه ماليدند و گذاشتند روي پوستم بخوابد. چشمهايم را کشيدند و ريمل زدند به مژه هايم. ماتيک نارنجي ماليدند به لب هايم. لباس عروسي را تنم کردم. تور را گذاشتند روي سرم. ماشين بيرون منتظر بود. سوار شديم و رفتم سر سفره عقد. خيلي خوشگل شده بودم. از زير تور همه جا مثل حرير بود.


دوست ندارم بگويم بعدش چي شد.


بعدش رفتيم تو اتاق و با هم خوابيديم.


طلاق گرفتم. بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

آســــمـــونـــا پــــره دوده


با نگاهت قلبمو ازم گرفتي


روي عکسا گـرد و خـاکِه


بــيــشــتــر ِ دلا هـــلاکـــه


عهد و پيمـونــا شکــستـه


رشــتـه ي دلا گــســســته


آدمــــا يــا هـــمــه مــردن


يــا کــه مات و دل سپردن


آســــمـــونـــا پــــره دوده


قلب عــاشـــقــا کـــبـــوده


تــشــنــه هــا هــلاک آبـن


همه حـرفــا بــي جــوابـن


چشمــا خــونــه ي سواله


مهربـون شــدن مــحــالـه


نــصــف ِ زنــدگــي نگاهه


بقــيش هــمــش گــنــاهــه


خستگي و بي اعـتــمــادي


شـک و تـــرديـــد زيـــادي


حک شده رو هر ديـــــواري


کــه چــرا دوســم نــــــداري


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

دل واسه ي شکستنه قبول دارين؟



اومدي بشکني بشکن،از من ساده چي مونده


قبل تو هر کي بوده تموم تارو پود سوزونده


تو هم از يکي ديگه سوختي ميخواي تلافي باشه


بيا اين تو و دلو باقي احساسي که مونده


دل ما اونقده پارست،موندنش مرگ دوبارست


آسمون سينه ما خيلي وقته بي ستارست


هميني که باقي مونده واسه دلخوشي تو بشکن


تيکه تيکه هامو بردن، آخرينشم تو بکن


بزن و برو عزيزم،مثل هر کس که زدو برد


طفلي اين دل که هميشه به گناه ديگرون مرد


مهمم نيست به چه جرمي يا گناهي اين سزاشه


باقي دلم يه مشت خاک همينم ميخوام نباشه


تقديم با عشق


يه نصيحت:


به چشمان خودت هم،غمت را نگو چون مي گريد و سر نگه دار نيست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

آخر خط زندگي


غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره


آخر خط زندگي اين نفس هاي آخره


وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير ميشم


وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم


اين آخر راه ديگه بايد که تنها بميرم


تنها تو اوج بي کسي تو غربت آروم بگيرم


بايد برم بايد برم بايد که بي تو بپرم


آخ که چه سنگين ميزنه اين نفسهاي آخرم


بگو آخه جرمم چيه؟ که بايد اين جور بسوزم


هيچي نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم


نفرين به عشق و عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت


به اون نگاه،که عشق تو ،تو سرنوشت من نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

mp3




قسم نخور به جونم از جون خودت مايه بذار



خوش ندارم ببينمت اسممو به زبون نيار



تو از همونا هستي که به قول يارو گفتني



صبحا که از خواب پا ميشي نقاب به صورت ميزني



يه روزي عاشقت بودم اونم چه عاشقي خفن



يه کشته مرده واسه تو يه عشق پوشيده کفن



ما فکر ميکرديم که دلت کوچيک مادرزاديه



نمي دونستيم که اندازه استاديوم آزاديه



پاتوق يه عده باشه يه ديکته پُر از غلط



هر کي که از راه برسه فوري بشه پسر خاله ات



بذار تا حرف آخرو بگم بدون چند و چون



منو از MP3 دوست پسرات جدا بدون



کي ميگه ما دل نداريم


کي گفته مااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دل نداريم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

خيلي بي محبتي


خيلي سنگي خيلي بي محبتي
بيا با هم عوض کنيم جاي دلامونو يه بار


تا من بشم يه تيکه سنگ،تا تو بشي عاشق زار


يه شب با چشم دل من،عشقو تماشا بکني


خودت رو هر جوري شده،تو دل جا بکني


تا تو دچار من بشي،لحظه شمار من بشي


خوابو حرومت بکنم ،صيد شکار من بشي


برام يه بازيچه بشي،بشم تموم زندگيت


تا پشت سر بخندم،به سادگي و بچگيت


اين درو اون در بزني،واسه به من رسيدن


برات يه رويا بشه منو يه لحظه ديدن


ناز دلم رو بکشي،از عشق جوابت بکنم


پر از نياز من بشي،غرق عذابت بکنم


تا جون داري گريه کني،تا جا داره من بد بشم


هميشه خواهشم کني،هميشه دست رد بشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

از دیپلم تا ...

عجب حکایتی داره این مهندس شدن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

این 2 تا نقاشی خیلی حرفا داره

از دیپلم تا لیسانس

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

تند تند پنير مي خورم و قورباغه جابه جا مي کنم

 


 
   

يک عاشقانه از جنس خودم و براي تو که اين روزها اغلب در خيالي و روي مرزهاي ناخودآگاه و آگاه وجودم بندبازي مي کني...

"شب و روز در خيالي و ندانمت که کجايي..."

روي خاطرات آن روزها سر مي خورم دست خودم هم نيست، اين سرسره بازي وحشتناک عاقبتش شايد سرشکستن باشد...

ترسي نيست، چرا شايد هم هست... ترس که هميشه هست...

اين روزها بسيار مي ترسم ، بسيار چيزها هست که مرا مي ترساند، با تو از ترسهايم بسيار گفته ام  يادت که هست؟

" من يک کوچولوي گيج و متوهم بودم با آرزوهاي بزرگ و ترسهاي بزرگ تر"

ترسهايم تو را نمي خنداند...

دوست داشتم بدانم اين روزها تو هم ترسيده اي يا نه؟؟!

روهاي شلوغيست و عجيب همه چيز با هم خلط شده مرزها برداشته شده...

ديشب در فرشته يک ميهماني بوده... ديدني...جشن و سرور...

برادران شيريني پخش مي کرده اند  با اگشترهاي عقيق و و بيسيم...

نياز دارم روبروي تو بنشينم  و تو برايم بگويي که چه مي شود ، همه خط خطيها را پاک کني....

خسته شده ام از بس مرثيه خوانده ام براي همه که چه مي شود و چه  نمي شود و خفقان است و درد يک روسري نيست و هست و مثل يک زن  بترسم براي هر که چه که پايمال مي شود ... عاشقانه ها هم اين روزها بوهاي عجيبي مي دهد...

از بس داد زدم ديگر صدايم در نمي ايد...

يک قهوه يک سيگار ، تو را هميشه دستي در تابلوي روبرويم مي گذارم با موهاي آشفته و ريش چند روز نتراشيده و مقاومت دائمي خودم براي اينکه صورتت را لمس نکنم.... و از تو مي خواهم که تميز باشي و تو لج مي کني آنقدر که من از رو بروم و يادم برود که به تو بگويم ... وقتي من فراموش مي کنم تو مي شوي    " پسر کوچولوي عزيز و تميز و دوست داشتني"

 

و من فکر مي کنم که تو با ريش چند روز نتراشيده هم حتي جذابي...

من همه اين کلمات را براي لذت از نگارششان مي نويسم در يک شب بي خوابي...

آرزويي نيست، ملالي نيست، حال من خوب است اما تو باور نکن... اين زندگي تو را کم دارد فقط، مثل جاي خالي آينه اي ميان دو شمعدان...

شايد تو راست مي گفتي:" عشق يک توهم است چيزي زائيده ذهن خيالپرداز آدمها، در لفلفه گفتي که تجربه اش مي کني و فهميده اي که جز درد برايت چيزي نداشته...

مرا از دست رفته مي پنداشتي هميشه... گفتي: بايد بي خيال شد و من به تو خنديدم...

کاش مي دانستي اين توهم عجب دارد زندگي من را بر باد مي دهد...

يک توهم ، يک خيال...

دست نامرئي تو مرا در گره هاي پيچ در پيچ اين شهر گم مي کند، پاکتهاي سيگار خالي مي شود و جاي تو همچنان در صندلي کنار من خالي مي ماند که پاکت سگار را بگيري...

 عجب در خيالم  رفتن هست ، بي گذاشتن نامي يا نشاني...

رفتن و گم شدن... ذوب شدن در ابديتي خالص که تو را در خود مي بلعد و چقدر بلعيده شدن بايد حس لذت بخشي باشد ... شايد هم نباشد ما چه مي دانيم...

حرف زدنم هم مثل تو شده.. مثل شکهايمان که مثل هم بود...

مثل خوابها و کابوسها و تصورات کودکيمان که مثل هم بود و وقتي از دهان ديگري در مي امد تعجب برانگيز بود...

مي گفتم کار فرشته هاي کوچولو بوده تقلب کردن...

اين روزها بعد از ظهرها درگيرم، درگير آدمهايي که سخت مشغول سوزن زدن به  آرزوهاي دور من هستند...

بايد کتاب بخوانم و جزوه، بايد چيز ياد بگيرم... جلسه ديدگاه و تو مي تواني و از اين حرفها...

درمانده ام نه راه پس دارم نه راه پيش...

لحظه ها اينطور سپري مي شوند... آنها معتقدند روياهاي ما دکمه حرکت ما هستند دکمه من عجيب هرز  شده شايد هم سفت...

تو که مي داني من رکورد دار آرزوهاي بي سر و ته هستم ... هر 5 دقيقه يک آرزو.. و زندگي رکورد دار کورکردن آنها... 5 تا 5 تا با هم ... چرا اين حرفها را مي زنم/؟؟!

نه...  اشتباه است ... گفتم که بايد کتاب بخوانم آن هم چه کتابهايي " از دولت و فرزانگي"، " قورباغه ات را قورت بده"، " چه کسي پنير مرا جابجا کرده"...

از بين قفسه کتابها رد مي شديم و به اين کتابها مي خنديديم زياد هم بودن، روي پاشنه پا چرخيدم...

آهان يه کتاب شعر از لورکااين همونيه که نوار شعرش رو بهت دادم....

تکرار کردي:" کدامين دختر است که به باد شوي مي کند؟؟"

به خواب مي موند همه چي...

به سرعت "دولت و فرزانگي" و ورق مي زنم قروباقه هايم رو تند تند قورت مي دهم و مي خواهم باور کنم که تو پنير بوگندويي بودي که که ترکت کردم براي پنير تازه...

تصوير تو هميشه به من لبخند مي زند...

اين عکس از آن من است... تو رو به آفتاب نشسته اي، دستهايت سايه بان چشم ، من پشت به آفتاب عکس انداختم...

بايد چيز خنده داري گفته باشمبه زور مي خندي با همون اخم هميشگي...من عکس را نگاه مي کنم و بر مي "ردم به همان لحظه...

" هيچ چيز دو بار اتفاق نمي افتد

هيچ تابستان و زمستاني تکرار نمي شود

حتي اگر تنبل ترين شگرد مدرسه دنيا باشي..."

و اين روزها تقويم را که ورق مي زنم در گذته سير مي کنم... بايد اسمش نشخوار خاطرات باشد....

ميزهاي خسته و خاک خورده و کثيف کافه نادري، تو خسته تر ... خيلي دير از راه مي رسي، من به ساعت موبايل اشاره مي کنم, بدون توضيح مي خندي... و من هيچ چيز نمي گم...

" اينچنين که مهربانم با تو با که توانم بود؟؟"

آنقدر مي رسم تا برسم به روزهاي پر از اصطکاک و دعوا و پرخاش و بعد هم صفحات تقويم خالي مي شوند...

روي کاغذهاي کاهي باقيمانده از روزهاي درس خوندن توي زمستان مي نويسم... اين و رقها از فرمول سياه مي شد و من خسته مي شدم و فرسوده و سرشار از شک....

بعد از ظهرهايم توي آن کتابخانه لعنتي مثل هم بود و نبود...

درختهاي پارک لخت بودند، يک روز باران مي آمد يک روز برف...زير برف و سرما ذرت با قارچ و آبليمو و آويشن مي خوردم و به زندگي ايدوار مي شدم... سيگار هم مي کشيدم يواشکي...

ذستهايم يخ مي کرد...

و تو هميشه يکجا آن دور و برها بودي و سيگار مي کشيدي، من اداي سيگار کشيدنت را در مي اوردم...

آدمها زيادند...

اما لبخند عصبي تو ، دستهايت که به گوشه صندلي چنگ مي زد و لرزش ريز داشت که فقط من مي ديدم و خودت حس مي کردي...ديگر تکرار نمي شود...

تو و سردردهايت و لحنت ...قرص سردرد...

"پاک و منزه است پروردگاري که مي پرستيم به او پناه ببر از شر من که در ايمانت رخنه مي کنم"

دوست دارم فکر کنم به اينکه تو غريبتري در يک کليسا زانو زده پاي محراب يا تصوير اين روزهاي من که در سقاخانه قديمي شمع روشن مي کند...

شمع  روشن مي کردي و من تماشا مي کردم بازي نور را روي مژه هايت روي چشمهايت....

حالا شمع روشن مي کنم و دعا مي کنم...

من پارادوکس غريبي شده ام براي خودم...

من هميشه غريبم چه در سقاخانه قديمي... چه در جمع ناهارهاي هر روزمان ... چه وقتي که پشت ميز کارم به هزار تصوير ماتم مي برد...

چيزهاي زيادي براي از دست دادن هست...

يکي همين زمان لعنتي...

من تندتند پنيرهايم را مي خورم و قورباغه ها را جابجا مي کنم...

من تند تند راه مي روم، اشتباه مي کنم... زمين مي خورم و تو هميشه پسرک  بي عيب و نقص من باقي مي ماني با بازي نور شمعها بر روي صورتش....

و من طول مي دهم گرفتن اين عکس را که تو رو به نور نشسته اي و اخم کرده اي...

و عجب طولاني شد...

دو تا بليط تئاتر براي اين آخر هفته دارم...تئاتر بيضايي، اسم عجيبي داره تو مايه هاي " مجلش ذکر مصائب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس رخشيد فريزن" هزار بار خوندمش تا حفظم شده...

راستي  "شهرهاي نامرئيي" بينظير بود مثل خود حسن معجوني... بهش گفتم: شما بهترين خاطرات من از تئاتر رو رقم زدين...

گفتم... دوتا بليط گرفتم... مي خنديدم و مي گفتم توي  کائنات انرژي مثبت پخش کردم ببينم کي جذبش مي کنه...

عجيب منتظر يه جور معجزم... دوست دارم دستي دو طرف اين گسل رو بگيره همه چيز رو به هم وصل کنه از نو و تو دوباره درست از وسط زندگيم رد شي...

معجزه در بهترين زمان و مکان بودن...

مثل يک روز که از پله ها پايين مي امدي و من ديدمت و تازگيها يادم آمده که تو را از کي مي شناختم... نگاهت کردم مثل همه آدمهايي که فکر مي کني هيچ نقشي در زندگي تو ندارند ، تو از پله ها پايين آمدي و من حتي از ته ذهنم هم گذر نکرد که تو روزي بشوي  جاي خالي بين دو شمعدان پر از حسرت آينه اي...

من مي ترسم و اين ترجيع بند کلام اين روزهاي من است...

 همه چيز به قهقهرا مي رود مرا هم با خود مي کشد، رويا مي بافم و از نو مي شکافم، فايده اي ندارد...

از راه تنگ بين قفسه هاي کتابها گذشتي و يک راست رفتي سراغ حافظ... يه دونه از اين حافظاي گل گلي که من خنديدم و گفتم از تو بعيده...

چشمهات رو بستي ... انگار که بري توي خلسه يه جور لحظه کشف و شهود... همان قدر جدي که براي من پرومته شده بودي و همون قدر معصوم که عکسهاي بچگيت...

" مرا مي بيني و هر دم زيادت مي کني دردم                  تو را مي بينم و ميلم زيادت مي شود هردم"

" به سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سر داري                 به درمانم نمي‌کوشي، نمي داني مگر دردم"

مثل انجام يه جور آئين مذهبي کتاب بسته شد سر جاش گذاشته شد و بقيه شعر رو زمزمه کردي...

دل من لرزيد...

آخ اگه که دلي بلرزد...

بي حرف و  سخني  از بين قفسه ها مي گشتيم....

شعر رو تا تهش تا ته ته  زمزمه کردي...

"کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت               نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم"

و من تند تند مثل يه دعا تکر مي کردم توي دلم... اي خدا اين وصل را هجران مکن...

دل من لرزيده بود انگار هزاران سال پيش از اين...

تصاويري هرگز پاک نمي شوند...تصاويري حتي کمرنگ هم نمي شوند...

صندلي من يه وري بود... داستان پرومته...

" پرومته که يک نيم ايزد بود آتش را از ديار خدايان به آدميان داد... مي گويند که کشاورزي، آهنگري و... را پرومته به آدميان ياد داده...

زئوس خداي خدايان بر او خشم مي گير و در کوه المپ زنداني مي شود ....

پرومته نماد هر انسان آگاه است..."

توضيح دادم همون روشنفکر مبارز امروزي...

با جديت بهت گفتم تو مثل رمياي باستاني يه پرومته واقعي...

و تو مي خنديدي باز هم با اخم... با اخم پرومته شدي ... يه پرومته واقع... از مال دکتر صادقي هم بهتري... باور کن...

کتابهاي شاملو و فروغ رو بار کردي ... با يه عالمه چيزاي ديگه... صداي محزون فروغ و آهنگاي مازوخيستي... صداي شاملو که پثر شده و به نفس نفس افتاده...

و تو که جوان بودي...

" به هنگام وداع و – از آن بيش- بدان هنگام که بازمي گردند تا به قفاي خويش در نگرند...

و از آن پس گفتنيها براي آنکه ناگفته ماند انگيزه هاي بسيار يافت..."

شعره که دوست داشتي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

مي خوام بدونم


مي خوام بدونم قد من عاشقته دوست داره
اينکه رها کردي منو مي ارزه به دردسرش
هرچي بدي کردي به من الهي اون با تو کنه
ببيني ديگري به جات رفته شده هم سفرش
هرچي بدي کردي به من الهي اون با تو کنه
ببيني ديگري به جات رفته شده هم سفرش
الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرش
بياي ببيني که همه حلقه زدن دور و ورش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

(شاملو)

شکوهي در جانم تنوره ميکشد

گوئي از پاکترين هواي کوهستان

لبالب

قدحي در کشيده ام.

 

در فرصت ميان ستاره ها

شلنگ انداز

رقصي ميکنم –

ديوانه

به تماشاي من بيا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

يه دقيقه گوش کنيد....

هييييييس!!!..... يه دقيقه گوش کنيد... اين صداي چيه... تالاپ... تولوپ تالاپ تولوپ...مثه اينکه صدا از سمت چپ سينه من مي ياد يعني اين صدا از شهر قلبمه... نه حتما دارم اشتباه مي کنم... صداي اخطارِ, اخطار توي تمامِ فضاي ذهنم مي پيچه...نه خداي من دو باره يه شورشه ديگه...

عقل ميگه دريچه هاي قلب بسته .... دل ميگه عمل نمي کنه بسته نمي شه
عقل ميگه سرکوبش کن ................ دل ميگه همخونش شو
عقل ميگه خطر تمومه سلولهاي بدن رو داره ميگيره ...... دل ميگه نترس عوارضش فقط خوبيه
عقل ميگه تبعيدش کن ................ دل ميگه نزديکش شو
واي چه حال عجيبي دارم
عقل ميگه تفسيرش کن.............. دل ميگه تاييدش کن
عقل ميگه زنجيرش کن .............. دل ميگه عزيزش کن
عقل ميگه پابندش شدن اشتباهه ...... دل ميگه پشت پا زدن بهش گناهه
شک سراسر وجودمو گرفته
عقل ميگه بي خيالش .............. دل ميگه بي اون ندارم يه لحظه آرامش
عقل ميگه حتما هوسه ...... دل ميگه نه نه!! يه عشق پاک ومقدسه ... من ميگم بسه
عقل ميگه بازيه ........... دل ميگه راضيه... خدا تاکي شک باقيه
عقل ميگه سرابه.....دل ميگه پاک و ناب
من ميگم هيييييييييييس عقل و دل.... اي آدما .... يه دقيقه گوش کنيد ميخوام فرمان صادر کنم مهرداد اولين شورشي هستش که اين قدر تک و تاپه و من رسما تمام وجودمو به نامش ثبت ميکنم
                                                                                               از طرف الهام خانم گل

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

I feel you


My heart will go on

Every night in my dreams. I see you. I feel you
That is how I know you go on
Far across the distance and spaces between US
You have come to show you go on
Near. Far. Wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more. You open the door
And you re here in my heart
And my heart will go on and on
Love can touch US one time
And last for a lifetime
And never let go till we re gone
Love was when I loved you
One true time. I hold too
In my life we ll always go on
Near. Far. Wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more. You open the door
And you re here in my heart
And my heart will go on and on
You re here. There s nothing I fear
And I know that my heart will go on
We ll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on
...And on
                                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

معشوق من...


نمي خواهي معشوق مرا بشناسي؟! معشوق من آن بالاست، ستاره اي که هر شب ديوانه تر از پيشم مي کند. ستاره اي که با هر نگاهش با من عشق بازي مي کند، خوب گوش کن. معشوق من همان ستاره سهيلي است که يک شب از آسمان دلم رد شد! نفهميدم چه شد، ولي مهرش به دلم نشست...
                                                                            از  طرف الهام عزیز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

آخرش



آخرش رفتي و گفتي كه مي‌خوام بي‌تو بمونم
آخرش رفتي و تنها ميون غمهام گذاشتي
رفتي و داغ دلت رو توي اين دل جا گذاشتي
رفتي و حسرت ديدن رو توي چشام گذاشتي
باورم نميشه هرگز بدون تو من بمونم
باورم نميشه هرگز داغ عشقت رو ببينم
تو كه رفتي واسه من ديگه هيچ عشقي نمونده
تو كه رفتي واسه من دنيا هيچ رنگي نداره
من ميخوام بي تو بميرم قصه رفتن بخونم
من ميخوام بي تو بميرم تنهاي تنها بمونم
كاشكي كه لحظه آخر نور چشماتو ببينم
بزنم زل توي چشمات بگم كه عاشقت هستم
كاشكي كه لحظه مردن نور مهرداد رو ببينم
بگيرم تو رو تو آغوش بگم كه ديوونت هستم
                                                                              از طرف الهام جان       

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

اي محبوب من .....



اي محبوب من
اين را بدان روزي هم فرا خواهد رسيد
و کسي هم دل تو را خواهد شکست
آري .......
دل تو را خواهد شکست آن گونه که دل مرا شکستي
و تمام غم هاي دنيا را براي تو هديه خواهد داد
آن گونه که تو برايم هديه دادي
اي محبوب من
من هميشه آرزو کردم که تو خوشبخت بشي
چون تو برايم مقدسي همانند کعبه ي خدا منزهي
اي محبوب من
من تو را براي هميشه مي خواستم
چون در انديشه ام فرداي هم داشتم
ولي چه حاصل:  اي پاره ي تنم اي مرحم و همدمم
سر آخر گناهکار من شدم
در اين بازي عشق خطا کار من شدم
گناه من گناه بي گناهيست
کاشتن بذر عشقت در دلم براي يک عمر زندگانيست
آري  ........
اي محبوب من
من هرگز نگريستم ولي امروز خواهم گريست
براي اين که کعبه ي من خراب شد تمام آرزوهايم فنا شد
اي محبوب من
امروز گريستنم را خوب بنگر
چون روزي تو هم مثل من خواهي گريست
چون دنيا يه چرخ گردونه, خوش به حال اون کسي که اين چرخ و مي گردونه
                                                                        از  طرف الهام عزیز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

دلتنگم


اين بار ديگه روزيه که هر چي تو دلمه مي خوام بريزم وسط. ميخوام هر چي کلمه قشنگ تو زبونه قند و عسل فارسي پيدا ميشرو به ياري بگيرمو در وصف مهرداد بگم ....آره اين بار ديگه نوبتشه .... آي اونااااااااايي که کباده شعر وادب و ادبيات رو به دوش مي کشيديد بياييد ببينم کي مي تونه معشوقش رو بهتر از من وصف کنه.... مي خوام دل به درياي عشق مهرداد بزنم و چنان موجي به پا کنم که عظيم ترين سونامي تاريخ بشه ... آره اين بار ديگه الهه هاي عشق هم غصه مي خورن که کاشکي اسمشون مهرداد بود تا  ليلي مثه من به  ستايششون      مي پرداخت ميخوام  امروز آسمون  رو از روي بهشت خدا کنار بزنم بگم ببخشيد مهرداد اين جاست!!! آره اين بار ديگه مي خوام  به سرعتي  مافوق سرعت نور کهکشان وجودت رو دور بزنم، مي خوام تک تک ستاره هاي آسمان  رو بکنم آخه وقتي مهرداد هست ستاره يعني چي، آره اين بار ديگه نمي خوام به خورشيد بگم مهرداد داره مياد, برو خودتو زودي قايم کن, آخه خودش از خجالتش اين کار و مي کنه... مي خوام با چراغ جادوي ذهنم تبديل به باد بشم و تو آسمون دلت تا مي تونم پرسه بزنم آره اين بار ديگه  به خدا تبريک مي گم براي آفرينشش مي خوام بهش تبريک بگم نه به خاطر آفريدن انسان، نه، فقط به خاطر آفريدن تو نازنينم آره اين بار ديگه همه بايد گوش کنن به تپش هاي دل بازمانده بي قرار.... ميخوام ...... اي واي نگاه کنين نمي دونم شما هم که داريد اين سطور رو مي خونيد  فهميد چقدر غلط داشت !!!.... يه بار ديگه بخونيد .... آره آره درسته من همش گفتم مي خوام نه اشتباهه بايد مي گفتم اگه مهرداد بخواد منم مي خوام که .....

                                                                                                   از طرف الهام خانم گل

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

نویسنده: حامد عزیز

 

روزها در پي هم و شبها در پي روزها....ميگذرد.

باران آرام بر شيشه اتاقم ميکوبد.او هم دلش گرفته....باران زيباي بهاري...

ديگر حوصله تماشاي باران را هم ندارم....

حوصله خودم را هم ندارم.....

ديگر گذشت زمان هم برايم مهم نيست.....بگذار تا بگذرد......

ومرا با خاطراتم تنها بگذاريد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط مهرداد  |